تبليغاتX
سکوت

سکوت

جملات زیبا

هرگز دنبال کسی نباشیم که بتونیم باهاش زندگی کنیم

بلکه دنبال کسی باشیم که نتونیم بدونش زندکی کنیم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 17:59  توسط عاطفه  | 

آسمان جای عجیبیست نمی دانستیم

عاشقی کار غریبیست نمی دانستیم

عمر مدیون نفس نیست نمی دانستیم

عشق کار همه کس نیست نمی دانستیم


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 17:57  توسط عاطفه  | 

خدا

چه زیبا خالقی دارم

چه بخشنده خدای عاشقی دارم

که می خواند مرا.با آنکه می داند گنه کارم.......

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 15:13  توسط عاطفه  | 

چرا آدما نمیدونن بعضی وقتا خداحافظی یعنی

"نذار برم"

یعنی برم گردون

سفت بغلم کن

سرم و بچسبون به سینت و بگو.....

خداحافظ زهر مار!!!

بی خود کردی میگی خداحافظ

مگه میذارم بری

مگه الکیه!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 16:3  توسط عاطفه  | 

بعد ها

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستان غبار آلود و دود

یا خزانی خالی از فریاد وشور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر سایه ای ز امروز ها.دیروز ها

بعد من ناگه به یک سو می روند

پرده های تیره ی دنیای من

چشمهای ناشناسی می خزد.روی کاغذ هاو دفتر های من

میرهم از خویش و می مانم ز خویش

هر چه بر جا مانده ویران می شود

روح من چون بادبان قایقی.در افقهای دور پنهان می شود

می شتابد از پی هم بی شکیب.روزها و هفته ها و ماهها

چشم تو در انتظار نامه ای

خیره می ماند به چشم راهها

لیک ذیگر پیکر سرد مرا.می فشارد خاک دامنگیر خاک!

بی تو دور از ضربه های قلب تو

قلب من می پوسد آنجا زیر خاک

بعد ها نام مرا باران و باد.نرم می شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه

فارغ از افسانه های نام و ننگ...........

                        فروغ فرخزاد


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 19:32  توسط عاطفه  | 

واحه ی در لحظه

به سراغ من اگر می آیید

پشت هیچستانم. پشت هیچستان جایی است

پشت هیچستان رگهای هوا.پر قاصدهایی است

که خبر می آرند.از گل واشده ی دور ترین بوته ی خاک

روی شن ها هم.نقش های اسم اسبان سواران ظریفی است که صبح

به سر تپه ی معراج شقایق رفتند

پشت هیچستان.چتر خواهش باز است

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود

زنگ باران به صدا می آید

آدم اینجاست تنهاست

و در این تنهایی.سایه ی نارونی تا ابدیت جاری است.

به سراغ من اگر می آیید

نرم و آهسته بیایید

مبادا که ترک بر دارد

چینی نازک تنهایی من

                                                   سهراب سپهری

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 15:5  توسط عاطفه  | 

و بعد از رفتنت

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ترا با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه  های آبی احساس

تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی

دلم حیران و سر گردان چشمانی است رویایی

و  من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشم هایم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمی دانم چرا رفتی

نمی دانم چرا شاید خطا کردم

و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا تا کی برای چه

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

 و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت

تمال بال هایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد  من بی تو هزاران با در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من  با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام

برگرد!

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سر دست

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا؟شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 17:25  توسط عاطفه  | 

بهانه

گفتی که به احترام  دل باران باش

باران شدم و به روی گل باریدم

گفتی که ببوس روی نیلوفر را

از عشق تو گونه های او بوسیدم

گفتی که ستاره شو.دلی روشن کن

من هم چو گل ستاره ها تابیدم

گفتی که برای باغ دل پیچک باش

بر یاسمن نگاه تو پیچیدم

گفتی که برای لحظه ای  دریا شو

دریا شدم و و ترا به ساحل دیدم

گفتی که بیا و لحظه ای مجنون باش

مجنون شدم و ز دوریت نالیدم

گفتی که شکوفه کن به فصل پاییز

گل ذاذم و با ترنمت روییدم

گفتی که بیا و از وفایت بگذر

از لهجه ی بی وفاییت رنجیدم

گفتم که بهانه ات برایم کافیست

معنای لطیف عشق را فهمیدم

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 14:55  توسط عاطفه  | 

پرنده نیز عاشق بود

گهی می رفت                                             
گهی می ماند
سپس در اوج تنهایی
گهی آواز غم می خواند
*
از این شاخه به آن شاخه
خودش را جستجو می کرد
و هر گلبرگ خوش رنگی
دلش را زیرورو می کرد
*
نه می خوردو نه می خوابید
نه می پیچید ، نه می تابید
نگاهش خسته بود اما...
به جایی دور می تازید
*


ومن حالا
به پشت پنجره ، تنها
برایش اشک می ریزم
و دستم را
برایش می برم بالا
و می خوانم دعا
*
اما !!
*
پرنده گفت :باید رفت
پرنده رفت
پرنده دور شد حالا
دگر اورا نمی بینم
*
پرنده خوب و صادق بود
پرنده نیز عاشق بود

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 22:0  توسط عاطفه  | 

خوب رویان جهان رحم ندارد دلشان

باید از جان گذرد هر که شود عاشقشان

روز اول که سرشتند ز خاکی گلشان

سنگی اندر گلشان بود همان شد دلشان

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 23:16  توسط عاطفه  |